تبليغاتX
رعنا...

هميشه ميگن واسه كسي بمير كه برات تب كنه....
اما واسه كسي كه برام مي ميره بايد چي كار كرد؟؟؟

+ نوشته شده توسط امیر در 6 May 2009 و ساعت 3:51 PM |

زيباترين ترانه تا اوج پر كشيدن


رعناي قلب من باش واسه نفس كشيدن...

+ نوشته شده توسط امیر در 3 May 2009 و ساعت 7:54 PM |
گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد وگفت چندتا؟دستام رو بالا آوردم وتمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه میکرد که خالی بود.
+ نوشته شده توسط امیر در 11 Nov 2008 و ساعت 5:41 AM |
امشب با يك زوج ايراني كه از دوستان بسيار نزديكم هستند,در رابطه با يك سري اخلاقيات بد اكثر مردم بحث مي كرديم, محور بحثمون چگونگي انقلاب و نوع شركت مردم  در شكل گيري نظام جمهوري اسلامي,كمك به هم نوع و خلاصه از اين جور بحثهاي كليشه اي كه اين روزها نقل و نبات اكثر محافل هست.
اونها معتقدند كه ذات مردم خيلي بد شده ,اصلا بهم كمك نميكنيم و...
اما من معتقدم :در اين چمن مكنم سرزنش به خودرويي چنان كه پرورشم مي دهند مي رويند...
ولي چه حق با اونها باشه چه با من ما همون مردمي هستيم كه بيانيه حقوق بشر را 2500سال پيش به سازمان مللي كه خودمون تاسيسش كرديم داديم و با شعر شاعر بزرگ پارسي زبان كه مي گويد:بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش زيك گو هرند      چو عضوي به درد آورد روزگار دگر  عضوها را نماند قرار...   بزرگ شده  ايم.
به راستي چه شده كه اينقدر ما ايرانيها غريبه پرست و دوست آزار شده ايم. كدوم يكي از ما ها از احوال همسايه اش با خبره? امشب اين تاپيك رو نوشتم چون اعتقاد دارم هيچ تمدني از بيرون ضربه نمي بيند مگر از درون دچار آسيب بشه.
آرزوي من اينه كه گرچه دستامون خاليه اما با همت و كوشش از دل اين خاك گل بيرون آوريم و در بلنداي كوه چون خورشيد سرود فتح بخوانيم,.
فقط كافيه خودمون رو در خودمون بيابيم و همه بديها رو دور بريزيم , اونوقته كه خوبيها پديدار مي شن و من و تو لبخند رو دوباره معنا خواهيم كرد.
يا حق...
+ نوشته شده توسط امیر در 1 Jun 2008 و ساعت 2:2 AM |

دست در دست ,زنجيروار

 

من و تو خواهيم كرد


عقده ديرين را

 

عاقبت باراني...

+ نوشته شده توسط امیر در 24 May 2008 و ساعت 1:37 AM |
عشق در دانه است و من غواص و دريا ميكده
                                                      سر فرو كرديم آنجا تا كجا سر بر كنيم...!

       

+ نوشته شده توسط امیر در 24 May 2008 و ساعت 1:14 AM |
      تو مپندار كه خاموشي من                            

                                                       هست برهان فراموشي من...

+ نوشته شده توسط امیر در 14 May 2008 و ساعت 3:24 AM |

تو از اين دشت خاك تشنه روزي كوچ خواهي كرد
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت
تو با چشمان غمباري
كه روزي چشمه ي جوشان شادي بود
و اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكندست
خواهي رفت
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت                
من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا تا نفس باقيست ميمانم
من از اينجا چه ميخواهم؟نميدانم!
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ميمانم
من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي
گل بر مي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه
چون خورشيد
سرود فتح ميخوانم
و ميدانم
تو روزي باز خواهي گشت.....     

+ نوشته شده توسط امیر در 10 May 2008 و ساعت 11:10 PM |


Powered By
BLOGFA.COM